تبليغاتX
چپ دست، نه چپ دست!

چپ دست، نه چپ دست!

تو که مرا می خوانی...نمی دانم می دانی که می دانم نمی دانی...؟!

خدایا دیر و زود کدام است؟

من و تو کدام...؟!


 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:23 توسط "sham\/" |



برفها رو زيره پاش له مي کرد و ياده روزهايي افتاده بود که واژه ها حرمت داشتن

روزهايي که ناممکن ها، نا ممکن بودن و صورت ها، قشنگ تر

کاش واقعا لقمه اي بود، تا دوره سر مي چرخيد

...

اگه تا حالا می گفت هست، الان چند وقتی میشه که دیگه نیست 

اون موجود دوست داشتني و قابل اعتماد رفته

کششی نیست...

تو هم اينو فهميده بودي...!؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:32 توسط "sham\/" |


این روزها مشکل ساز شده ام

آنقدر زیاد که هر چه نبوده ام، شاید که هستم..‌.

آنقدر زیاد که در مرز دیدگانم حیرت زده و تنها ماندم

همه خیابان ها به خروش آمدند...گوش و چشم اما با من نبود !

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:55 توسط "sham\/" |


تا حالا شده مثه آینه ای بشی که هیچ کیو نشون نمی ده...؟

تا حالا شده فک کنی صبح تا عصرا همیشه انقدر دیر می گذشتن؟!

تا حالا شده قبول کنی اونی که فک می کنی اونی نیست که فک می کنن؟!

تا حالا شده...؟!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:39 توسط "sham\/" |


تازه تازه داره یادم میاد چی شده

مثه یه خواب بد بود

وقتی بیدار شدم هیچی یادم نمیومد

داشتم زندگیمو می کردم

اما حالا همه چی جلو چشمه

همه چی یادمه

می خوام دوباره بخوابم

 

- برهنه...بگو برهنه به خاکم کنند...

 

 

تا حالا انقدر قشنگ خودمو به اون راه نزده بودم

نمی دونم آخرش چی می شه

اما

 

 - در تن من گیاهی خزنده است که مرا فتح می کند

 

شد؟!؟!

همیشه به خودم می گفتم نمی شه

هیچوقت نمیشه

می گفتم حتی اگه تا تهش هم بری پایین، میای بالا...جا نمی مونی

هیچیت نمیشه

اما شد...؟!؟!

اگه شد

بدون که دلم خیلی برات تنگ میشه ... خیلی

 

 

 

- حمالان پوچی مرزهای دشوار تحمل را شکستند!!!

 

 

اون ته تها

پشت اون خاکستر خوشرنگ

پشت اون سکوت

صدای تو تو گوشم می پیچه

 

- تو به من دست می زنی و من در سپیده دم نخستین چشم گشودگی خویش، به زندگی باز می گردم

 

 

حالا این من

حالا این تو...

 

- و من در گشودگی دست راه ها، به پیوستگی انسان ها و خدایان می نگرم

من تمامی مردگان بودم...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:36 توسط "sham\/" |


تو آخرین اثبات کم آورده بود
برای همین چند هفته فقط داشت فکر می کرد
فکر...فکر...فکر
بود اما نبود
درست مثله همیشه

شاید داشت قایم موشک، بازی می کرد و 
سر آخرین بازی جایی گیر افتاده بود
و حالا با تمام وجود انتظار می کشید یکی بیاد تا بهش بگه که

                                               هیچوقت قایم موشک و دوست نداشته ...

تنها هنرش تو این بود که
سرزده وارد زندگی مردم شه
و بشه یه اتفاق

با توام
اگه یه روز از خواب بلند شی و
بفهمی همه لحظاتی که با اون بودی
 فقط یه خواب بوده
                                             چی کار می کنی؟!

 

تو فکر انتقامم

یه انتقام شیرین...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:21 توسط "sham\/" |


می دونی بزرگترین مشکلم به عنوان یه ضعیفه چیه؟!

موقعهایی که باید گریم بگیره، گریم نمی گیره

فقط مثله احمقا به یه نقطه خیره می شم

اون وقته که یه قورباغه گنده می پره تو گلوم و هی ورجه ورجه می کنه!

یکی از آزروهام اینه که هر وقت اراده کردم گوله گوله گریه کنم!

یه آرزو دیگه هم دارم!

دستتو بگیرم و بیارمت پشت چشام...شده واسه چند لحظه دنیامو از چشم خودم بهت نشون بدم

اون موقع شاید معنی خیره شدنمو بفهمی

کاش می شد هر وقت اراده می کردم  تو رو می نشوندم جای خودم

کاش قدرتشو داشتم...

 

  خدایا، یه ذره میای پایین؟! می خوام یه چیزیو در گوشت داد بزنم

راست و حسینی بگو، فکر بقیه چیزارو هم نکن!! اونا با من...:

قصه من، تا آخرش این جوریه...؟!

اگه قراره تا آخرش اوضاع اینطوری باشه

قصه منو نیمه تموم بذار و برو به بقیه کارات برس، من نیستم!

 

راستی می دونی چـــــــند وقته قصه هامو مثله سابق نخوندی...؟

تقصیر نداریا!

تیتراژش اومده پایین

باقیشم می پیچن دور سبزی ها

 

 

بازم من موندم و چند تا خط و یه حس مسخره

دوست دارم  تو خط به خط این جملات گم شم تا صبح شه...

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:36 توسط "sham\/" |


تا چند ساعت پیش  درگیر سکوتی بودم که نمی شد بشکونیش

اما حالا انقدر لبریزم که دستام برای نوشتن می لرزه

جالبیش اینه وقتی می خوای بنویسیشون محو می شن

فقط صداشون تو سرت می کوبه و تو دوست داری این صداها انقدر بلند شن تا دیگه هیچی نشنوی...

...

می دونم تو نمی خواستی بگی

اما گفتی!

حالا دیگه بار سنگین پنجاه و هفت سال فرسودگیت رو دوشمه

پس نگران نباش

منم که توهمی خیس و گنگ و تار...

 

اگه بدونی چقدر سخته تو این حوالی پرسه زدن و مهسا موندن

اگه بدونی چقدر غریبه تو لحظه زندگی کردن، گذر کردن...فراموش کردن

اگه بدونی با احتیاط بودن برای من چقدرعجیبه...

انگار آرامش قبل توفانه

اما... این توفان فرق داره

گرد و غبارش دیگه تو چشه کسی نمی ره...  من همه در و پنجره ها رو چفت کردم

 

فقط...

 

باید حواسم به قاب عکسا باشه که نخورن زمین... ترک بر ندارن

باید حواسم به نوشته هام باشه که باد نبردشون...گم نشن

باید حواسم به دیوارا هم باشه

نباید انقدر بلرزن!!

 

باور کن دیگه نمی خوام پامو از این معرکه بیرون بذارم

تازه تازه داره خوشم  میاد

من همين جا مي مونم...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:14 توسط "sham\/" |


 

ستاره های کوچک درونم کم نور شده است

سوسو می کند و ورای این سوسو کردن ها، ته نشین می شوم

چه بسیار حرف، اما اینان همه این زبانی اند

نه...اینجا سخن را مجالی نیست

به راستی در پس این جا ماندن ها چگونه مرا از من باز توانند شناخت؟!؟

...

من چشم گذاشتم

آنقدر زیاد که چشمان بیداری کشیده ام به خواب رفت

و تو پنهان شدی

 

در پی خوابی این چنین عمیق، دوان دوان به سویت می شتابم

و تو را می بینم...

تو را که با لبخند همیشگیت، لا به لای کتاب حافظ آمدن مرا به تماشا نشسته ای

قایم باشک ما را پایانی نیست

و چنان باز می نماید که مرا از حضوری این چنین لبریز می کند

آری...ستاره های درونم سوسو می کنند...!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:8 توسط "sham\/" |


می گویند زمان زود می گذرد
اما اینجا زمان میان من و دستهایم پنهان شده است
گویی ساعتها خوایبده اند
...
پروانه های سفید بازآمده اند
خودم، با چشم های خودم یکیشان را نزدیک قبرت دیدم
دلم برایت تنگ شده است
دل من تنگ شده است...
برای روزهایی که هیچگاه باز نمی گردند


سنگ اشتباهات من چه عجیب بزرگ است!!
سرم را می شکند...


واژه ها نمی مانند
حرفهایم را میان حرفهاشان پنهان می کنند، می لغزند و می روند پی کارشان


دنیای تاریکی که می گفتند را دیدم
عجیب تاریک بود...ته ته تاریکی پوچی نشسته بود
من با پوچی، پوچی را پوچ یافتم
اما...
پوچی با من، من را پوچ یافت...و داد زد
همه شنیدند
همه پوچیم را شنیدند
اما من پر بودم...


من فرار می کنم
من با همه ساعتهایی که دیر می گذرند فرار می کنم
با عقربه هاشان می چرخم و می چرخم و می چرخم
و صبر می کنم تا زمان برسد...به من برسد!
و هیچ می شوم...
سکوت می کنم به جای تمامی هیاهوهایم
سکوت می کنم به جای همه نبودن هایم
و هیچ می شوم...
هیچ ِهیچ ِهیچ

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:46 توسط "sham\/" |