اگرجادویی هم باشد، در دست های ماست...
سر بر بالین گذاشتنم را به یاد نمی آورم !
دیر زمانی است فصل سرد وجودم دیگر نه برفی دارد و نه سوزی
فقط سکوتی است عجیب که گیاهی خزنده آن را فتح می کند …
بعد از مدتها … فقط من ماندم و پدر
نه حرفی … نه زخمی … و نه دردی
فقط نگاه بود و نوری خیس
…
و باز هم طنین همان حکایت همیشگی :
" نمی دانم چه هستی … اما می دانم چه نیستی … "
و دوباره شبهای بیداری
و سیل واژه هایی که می آیند تا کلمات را بسازند
و کلماتی که " خدا " هستند ...
و معنا را تلنگری می شوند بر ذات یگانگی
و یگانگی ... که فقط ۶ حرف دارد
و ۶ ای که حقیقت تمام آسمان ها و زمین در آن نهفته است
و من می مانم
و حفظ احترام به این قرابت روحی
و نخواستن را تمرین می کنم ... !
سلام ... حالم خوب است، نمی دانم تبدیل به چه بودنی شده ام ... شاید هم شدن
اینجایم ... همین نزدیکی ها ... لبخند همیشگی ام را به یاد می آوری ؟
اینجا پر است از آدمهایی که آدمند و آدم بودن را هستند و سیگار می کشند
می دانی سیگاری ها فقط تمثیلی، برای سیگار کشیدن ذهنشان یافته اند ...
ورنه همه سیگاری ایم و ذهنمان دود می کند!
بگذریم ... باز کلمات می آیند و بازیشان می گیرد، تا صبح می چرخیم و می رقصیم و می خندیم
بعد خوابمان می گیرد ... خوابی که از هزاران بیداری بیدارتر است
خبرت بدهم! در بیست و چهارمین روز بهار سال آینده بیست و چهار ساله خواهم شد ...
می دانم که می دانی بعضی دردها را نمی توان شناخت...
اما گاهی ... هر از چند گاهی ... فقط "دیدن" همدردی، نشان از تبسم دستانی مهربان می دهد
صدای خنده هایت بیشتر از صدای فاصله هاست ...
کم که می شود گوشهایم سوت می کشد و کر می شوم !
اما ... صدای حسم را بیدار کرده ای! می شنوم سکوتت را ...
گفت: " تو بادی ... "
و باد از کف دستانم وزیدن گرفت ...

...
یادمه یه روز یه بنده خدایی گفت به موقش ابن ملجم زنده می شه
یزید زنده می شه، معاویه زنده می شه...خلاصه همه زنده می شن!
تو خیابونا با موتور ویراژ می دادنو باتوما رو بالا سرشون می چرخوندن
مثله گاوچرونایی که دنبال یه مشت گوسفندن!
اون یا فاطمه زهرا و یا حسینی که به موتوراشون آویزون بود چی می گفت؟!؟!
مگه اینا همونایی نبودن که روز مادر کادوهای قشنگی به مامانا دادن؟!!
خدااااااااااا
ما باطل بودیم یا اونا...؟!
قیامت صغری که میگن یعنی این...؟!؟!؟

- اون تسبیح چیه دستت خانوم؟!؟!
- تسبیحه دیگه!
- آهان آبیه، خوب اشکال نداره،باهاش ذکر بگو...خوبه ! خوبه!
آخه می دونی تازگیا با تسبیح سبز ذکر دادن حرومه... حرووووم
...
- آقا نزنش این که کاری نکرده
- ببین خانوم یه هفتس نخوابیدیما داد و بیداد کنی می زنیم تو رم می کشیم!!
- آی مردم کمک!!
- امروز آماده نیستم و اسلحه نداریم، فردا رو می خواین چه غلطی بکنین؟؟؟
- تف به غیرتتون!!!!!!

جریان این آبا که رو سرمون ریختن چی بود؟
آب جوش که نبود...بو هم که نمی داد پس آب فاضلاب نبود...
چی بود که تا چند ساعت کف کلمون می سوخت؟
راستی گاز اشک آور اصلا شبیه چیزی که تو آمادگی دفاعی دبیرستان می گفتن نبود
نه یکی نه دوتا نه سه تا...چهار تا پشت سر هم...!
چقدر سیگارا بدرد بخور شده بودن
انقدر باید دود می کردی و فوت می کردی تو صورت مردم تا دودش همه چشای قرمز و خوب کنه...
حتی اگه اون چشای قرمز مال یه پسر بچه ۱۲ ساله باشه!
تنها مشکل دوییدن و پیدا کردن فندک از تو کیف با چشای کور و تار بود
اما تو نگران نباش...چشاتو ببند! دستاتو بده به من! از خیابون رد می شیم !!!

.
.
.
پ.ن: دوستان شرمنده ...۳۰ خرداد خیلی سنگینی می کرد تو مخم!
جایی که بودم دوربینارو خورد می کردن برا همین این عکسا رو یواشکی با موبایل گرفتم...
* تو کوچه ها گیر افتاده بودیم و گاز اشک آور می زدن...





* کف خیابونا پر سنگ بود...

* وانتو وسط خیابون آتیش زدن...

* حتما شیشه های ماشینا رو هم مردم شکوندن...!
![]()

* کارگرهای تونل توحید و مردم وسط خیابان

![]()
* لابلای کانکس ها حالش بد شده بود...به خاطر گاز اشک آور

* گرفتن یه بسیجی توسط مردم...

* اتوبان چمران


* بدون شرح...

ای مهربان تر از من با من در شبهای شک آور
نشانه ها خسته نمی شوند!
می آیند و می روند و مدام سلام تو را می رسانند
تویی که گوشه ای نشسته ای و بی پروا تر از همیشه ماه را معنا می کنی...
گویی خدا سبد سبد ستاره هدیه می فرستد تا مبادا سکوتت، نور کم بیاوردخدایی که هرگز دیر نمی کند...
خدایی که از بی گناهان حمایت می کند
دیگر کودک هستی اش را بالای بلندترین کاج دنیا رها نمی کرد
تا به جنگ با نیست ها برود
لحظه به لحظه با او ... پا به پای او می جنگید
...
در تمامی این سالها مردانم را دوست داشته ام
و دستانشان را...مردان و دستانی برگزیده...
چرا برگزیده...!؟! کامل نمی دانم
من نمی ترسم...از هیچ نمی ترسم
من امیدی یافتم در یأس
ستاره ای در ظلمات
و برگ سبزی کوچک در زمستانی سرد...عجیب سرد
همین دیروز ها و پریروزها بود که دیگر حتی از مرگ هم نمی هراسیدم
و لبریز شدم از یقینی چنین و نوری چنان
که اگر چنین نباشد دل من نیز مباد...
ای جهان هستی بشنو
...
من آماده ام
پ.ن: خاله، خاله...ستاره همون خورشیده !!!!!!
عهد می بندم با تو تا چنان زنده ات کنم...
که شانه هایت از تمنای رویش بال تاول خواهد زد و خاطراتت از نو زاده خواهند شد...
همچون روز اول آفرینش جهان...

خدایا دیر و زود کدام است؟
من و تو کدام...؟!

روزهايي که ناممکن ها، نا ممکن بودن و صورت ها، قشنگ تر
کاش واقعا لقمه اي بود، تا دوره سر مي چرخيد
...
اگه تا حالا می گفت هست، الان چند وقتی میشه که دیگه نیست
اون موجود دوست داشتني و قابل اعتماد رفته
کششی نیست...
تو هم اينو فهميده بودي...!؟
آنقدر زیاد که هر چه نبوده ام، شاید که هستم...
آنقدر زیاد که در مرز دیدگانم حیرت زده و تنها ماندم
همه خیابان ها به خروش آمدند...گوش و چشم اما با من نبود !
